با آن لباسهای سفید، احساس کبوتر سفیدی را داشتم که میتواند پرواز کند. از بالای پشتبام میدیدم مردم با چه شور و شوقی، دست خدا را میفشارند و حرکت میکنند. آن شبْ شبی بود که میشد با خدا دست داد. خدا خیل عظیمی از بندگانش را راه انداخته بود و آنها رفته بودند. پر کشیدم و در میان رود ملایم جمعیت، توانستم دست مهربان خدا را لمس کنم و هنگامی که مقابل خانهاش رسیدم، نیت کردم و آغاز عملیات را با پوشیدن لباس احرام آغاز کردم. باز هم عهد سنگین و امتحان بزرگ آغاز شد.
ـ لبیک، اللهم لبیک!..