اینکه هنوز برای داشتن کتابخانه در خانههایمان، زمینِ گرانِ خدا را اشغال میکنیم، اینکه هنوز در مقابل تکنولوژیهای نوین در دورهمیها چشم در چشم هم میگوییم که: «لمس کتاب چیز دیگری است» و یا حتی اینکه هنوز در صفحات اجتماعیمان برای ژستِ هرچه بیشتر پشت سرمان کتاب میچینیم و یا مقابل کتابخانهی دیگران میایستیم؛ اینکه هنوز مقابل بساط دستفروشان میایستیم و به کتابهای صد بار خواندهمان خیره میمانیم و یا حتی وقتی یکی از کتابفروشهای میدان انقلاب را میبینیم که کتابهایش را به حراج گذاشته تا جایِ آن کفش یا بدلفروشی راه بیندازد دل میسوزانیم، درواقع به شکل پراکنده اما یکپارچهای دلهرهمان در باب نوشتن و نویسندگی را تبیین میکنیم.