مگس را دیدهای که چطور ازروی صورت کنار میزنند؛ امّالبنین با من همین کار را کرد.
صدایش که در دیوارهای حجره نشست، طعم ذلّت را چشیدم؛ طعم حقارت و خواری شکست را.
امّالبنین خیره به پسرانش گفته بود:
«شیرم را حلالتان نمیکنم اگر لحظهای حسین (ع) را تنها بگذارید. شما را به دنیا آوردم، فقط و فقط برای یاری پسران فاطمه (س) ! بروید و جانتان را سپر بلای حسین (ع) کنید. تیر را به جان بخرید و نگذارید خاری بر تن پسر رسول خدا (ص) بنشیند!»
له شدم؛ محوشدن سایهای زیر نور خورشید! نابودی هیزمی در دل تنور!