به دستور آقای مدیر، منوچ جلوی دفتر ایستاده بود تا بچهها را یکییکی و بهنوبت به دفتر بفرستد.
چرا بیانصافی میکنی و هرکی رو که دلت خواست، میفرستی تو؟
شلوغ نکن سید؛ وگرنه اِنقده وامیدارمت تا زیر پات علف سبز شه.
سید جواد عصبانی شد، یقۀ پیراهن منوچ را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید. مشتهای گرهکردهاش را بالا برد و با تهدید گفت: «حالا زیر اون چشمای پُرروت یه جفت بادمجون بکارم؟ خیال کردی همین که نوکر مدیر شدی، هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی؟ »