گفت: «نبیل تویی؟»
باز هم جوابش را ندادم.
گفت: «آها! فهمیدم. تویی صابر؟»
باز هم چیزی نگفتم. حالا صدایش عوض شده بود، به نظرم آمد ترسیده یا عصبانی شده. داد زد: «تو کی هستی؟»
گفتم: «یه خوابگرد!»
هفتصد و چهل و نه
۰
آیا صدا را شنیده بود؟ قلبم گرومپگرومپ میزد. فکر کردم حتی اگر صدای افتادن چوب را هم نشنیده باشد، حتماً صدای تپیدن قلبم را میشنود.