جملات زیبا از متن کتاب اول شخص مفرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب اول شخص مفردsubscriptionAvailable

کتاب اول شخص مفرد

نوع کتاب
۲.۱ امتیاز(از ۱۵ رأی)
انتشارات: 
نشر روزگار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر حسن ملائی شاعر
۱۶
مرگِ یک رؤیا، به نوعی می‌تواند غم‌انگیزتر از مرگ موجودی زنده باشد.
booklover
۴
چیزهای فراوانی در دنیا وجود داشت که چیزی در موردشان نمی‌دانستم.
فتانه
۱
اما جهان بسته به نوع نگرشی که به آن داریم، می‌تواند دگرگون شود. با توجه به نوع زاویه تابش پرتو خورشید بر روی اجسام، سایه می‌تواند تبدیل به روشنائی، یا روشنایی تبدیل به سایه گردد. مثبت تبدیل به منفی شود، یا منفی مثبت. نمی‌دانم آیا این امر بخشی ضروری از نحوه عملکرد جهان است، یا صرفا خطایی بصری‌ست.
liliyoooom
۰
«چنین چیزهایی گاهی در زندگی همه ما اتفاق می‌افته. چیزهایی غیرقابل توصیف، وقایعی غیرمنطقی که عمیقا نگران کننده هم هستند. به گمانم لازمه که بهشون فکر نکنیم، فقط باید چشم‌هامونو ببندیم و ازشون رد بشیم. انگار که داریم از زیر یک موج عظیم عبور می‌کنیم.»
liliyoooom
۰
«به اعتقاد من عشق سوختی ضروری برای ادامه زندگیه. ممکنه یک روزی عشق به پایان برسه. یا ممکنه هرگز به سرانجامی نرسه. اما حتی اگه این عشق رو به زوال بره، حتی اگه یک طرفه باشه، باز هم می‌تونی با خاطره دوست داشتن و عشق ورزیدن به کسی دوام بیاری. و این عشق منبع باارزش گرماست. بدون این منبع گرما قلب انسان – و همچنین قلب یک میمون – تبدیل به زمین لم یزرعِ بی‌نهایت سرد و بی‌حاصلی میشه. مکانی که هیچ پرتوی نوری به اون نمی‌تابه، جایی که گل‌های وحشیِ آرامش، و درختان امید، هیچ شانسی برای رشد ندارند. اسم اون هفت زن زیبا رو که در قلب‌م عاشقشون هستم ستایش می‌کنم.»
liliyoooom
۰
«قصد دارم در این مدت باقی مونده از زندگی شخصی‌م، از این خاطرات بعنوان منبع سوخت کوچیکی استفاده کنم، تا در شبهای سردم بسوزه و گرمم کنه
مآنا
۰
اما در گوشه‌ای از قلبم، هنوز آرزو می‌کنم کاش جایی در این دنیا زنده باشد. گاهی ناگهان به خود می‌آیم و آرزو می‌کنم کاش نجات یافته باشد، که هنوز شعر بنویسد. چرا؟ چرا باید خودم را با فکر کردن به چنین چیزی آزار دهم. چیزی که بتواند ما را بهم مرتبط کند وجود ندارد. حتی می‌توانم بگویم، اگر در خیابان از کنار یکدیگر عبور کرده باشیم، یا در یک رستوران پشت میزهایی کنار هم نشسته باشیم، جداً شک دارم که حتی یکدیگر را شناخته باشیم. مانند دو خط مستقیم همپوشان، لحظه‌ای در نقطه‌ای خاص از روی هم عبور کردیم، سپس به راه خود رفتیم.
مآنا
۰
از آن زمان سال‌ها می‌گذرد. بطرز عجیبی (شاید هم چندان عجیب نباشد) مردم در چشم برهم زدنی پیر می‌شوند. در هر ثانیه و لحظه، جسم‌هایمان ناتوان از به عقب برگرداندن ساعت، در سفری یکطرفه بسوی فروپاشی و زوال پیش می‌رود. چشمانم را می‌بندم و دوباره باز می‌کنم فقط برای اینکه دریابم خیلی چیزها در این میان ناپدید شده‌اند. تمام این چیزها، سیلی خور ضربات سهمگینِ بادهای شامگاهی شده، و بدون برجای گذاشتن هیچ ردی ناپدید می‌شوند (چه آنهایی که نامی دارند چه آنها که بی‌نامند). تمام آنچه باقی می‌ماند خاطره‌ایست محو. گرچه حتی به خاطرات نیز نمی‌شود چندان اعتماد کرد. آیا کسی می‌تواند با اطمینان بگوید واقعا بر ما چه گذشته است؟