تنهایی پدیده غریبی است.
از وجودت بالا میخزد، آرام و ساکت، توی تاریکی کنارت مینشیند، همانطور که داری میخوابی موهایت را نوازش میکند. خودش را دور استخوانهایت میپیچد، چنان محکم میفشارد که تقریباً نفست بند میآید، نمیتوانی صدای ضربانی را بشنوی که توی خونت میخروشد از پوستت بالا میدود و لبهایش موهای نرم پشت گردنت را لمس میکند. دروغها را توی قلبت باقی میگذارد، شبها کنارت دراز میکشد، روشنایی را زالووار از هر کنج و گوشهای میمکد. همدمی همیشگی است، وقتی تقلا میکنی سرپا شوی دستت را میچسبد و میکشدت پایین.