گمان میکرد ققنوس است چون بال و پری دارد
نمیدانست، آتشْ راه و رسم دیگری دارد
دلش میخواست چون عشاق در آغوش غم باشد
چه میدانست غم در آستینش خنجری دارد
چو می نوشی بیفشان جرعهای بر خاک، حافظ گفت
خدایا کیشِ سرمستان عجب پیغمبری دارد
دلی دارم که از جور زمان فریاد میخواهد
دل غافل نمیداند فلک گوشِ کری دارد
دلِ کمطاقتم یک عمر سر بر سینه میکوبید
گمان میکرد این زندانِ جاویدان دری دارد
به ما بد گفت، اما از حسابش جان نخواهد برد
درین محضر کرامالکاتبین هم دفتری دارد
دلا در زندگی هرچند از آغاز رنجیدی
تحمل کن کمی، هر داستانی آخری دارد