بغضش ترکید و مردانه گریست: امیر! دزدانه به خیمههای حسین(ع) نزدیک شدم! داشت با یاران خود حرف میزد. میان آنها ایستاد و گفت که بیعت خود را از آنها برداشته! گفت که میتوانند بروند!
شانههایش به وسعت طوفان میلرزید.
تکانش دادم: حرفت را بزن، عبدالله! سخن حسین(ع) چه ربطی به رفتن تو دارد! مگر تو تحت بیعت اویی!
سرش را بالا گرفت و زیر نور مشعل نیمهجان، جواب داد: من با او بیعتی ندارم! به قصد خونش آمده بودم! اما... اما گفت: هر کس با من بماند، فردا کشته خواهد شد. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید! اما از اینجا دور شوید. زیرا اگر فریاد استغاثه من به گوش کسی برسد و مرا یاری نکند، به عذاب الهی دچار خواهد شد!