جملات زیبا از متن کتاب نشان حسن | طاقچه
تصویر جلد کتاب نشان حسنsubscriptionAvailable

کتاب نشان حسن

۴.۶(از ۱۱۷ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۲۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

- از مرگ پروایمان نیست، اگر بر حق می‌میریم.
کاربر ۵۵۶۵۶۷۲
۶۷
آن کسی که همیشه در کنار اباعبدالله قرار دارد، عمویم عباس است. مثل دست راست او، شاید حتی نزدیک‌تر.
کاربر۸۳👼
۳۵
«سرپرستی علی را نبی خدا بر عهده داشت. تمام آن ماه قبل از بعثت را علی همراه با محمد به غار حراء می‌رفت. می‌گویند هنگام نزول اقرأ باسم ربک الذی خلق و آغاز نبوت، علی در کنار پیامبر بوده است. او خود هیچ‌گاه از این موضوع حرفی به میان نیاورد؛ اما گاهی حرف‌هایی می‌زد که من معنی‌اش را نمی‌فهمیدم. علی لحظاتی را دیده است که هیچ‌کدام از ما درک نکرده‌ایم. او صبر و استقامت را از محمد آموخته است.
mohaddese
۳۱
ما به‌عنوان پسران ابامحمد بهتر از دیگران می‌دانیم که صلح برای پدر جهاد اکبر بوده است. عده‌ای از مسلمانان که حتی خود را از شیعیان می‌دانستند به پدر خرده می‌گر‌فتند که ابامحمد از بیم جان خود، صلح کرده است. به‌راستی که جهاد پدر با جهل مردم، بزرگ‌تر از جنگیدن با لشکر شام بود.
آفتاب
۲۶
- برای چه گریه می‌کنی یوماه؟ اشک برای چیست؟ - اشک برای عشق است، قاسم! و عشق برای تبعیت و تبعیت برای سرافرازی. اشک می‌ریزم تا خدا به من صبر و سعۀ صدر عطا کند. - متوجه کلامت نشدم، یوماه! شاعر شده‌ای؟ - قاسم! مبادا تو و برادرانت لحظه‌ای عمویت فرزند فاطمه را تنها بگذارید!
baraniam
۲۲
«الهم الرزقنی حبک و حب ما تحبه و حب من یحبک و العمل الذی یُبلِّغنی الی حبک و اجعل حبک اَحَبَّ الاشیاء اِلیَّ»
صادق حمودی
۱۸
«مردم بندگان دنیایند و دین تنها بر زبان‌هایشان می‌چرخد. تا آن‌گاه دین را می‌خواهند که معاش و منافع دنیایی‌شان به خطر نیفتاده باشد. پس هرگاه به تنگنا و آزمون افتند، دینداران اندک و کم‌یاب می‌شوند!»
مهسا
۱۷
شبیه‌ترین انسان‌ها به رسول خدا اینک عازم میدان می‌شود. به‌سمتش شتاب می‌کنم. - تو نه علی! بگذار اول من می‌روم. دست عمو بر شانه‌ام می‌خورد. - تو یادگار برادرمی، حسن! تاب ماندن ندارم؛ اما عمویم اذن جهاد نمی‌دهد. صدای عمه‌ام زینب از خیمه‌ها بلند می‌شود که با رفتن علی به میدان از دوردست فریاد می‌زند: «یا عماد من لا عماد له.» علی سوار بر اسب می‌تازد و می‌خروشد: «فاینما تولوا فثم وجه الله.» قلبم در سینه خود را به درودیوار می‌کوبد. به آسمان نگاه می‌کنم و دوباره سرتاسر دشت نینوا را از نظر می‌گذرانم.راست می‌گوید علی. خدایا، هرجا که نظر می‌کنم، جز تو نمی‌بینم!
ftmz_hd
۱۴
شب رفته‌رفته آسمان را در سیطرۀ خود می‌گیرد. صدای گریۀ علی‌اصغر از خیمۀ رباب به گوش می‌رسد. خواهرزاده‌ام محمد و دخترعمویم رقیه نیز بی‌تابند. رباب، علی‌اصغر را در آغوش گرفته و می‌خواهد با لالایی آرامش کند؛ اما کودک آرام نمی‌شود.
baraniam
۱۰
«اینک دورانی رسیده که شغالان عرصه را بر شیران تنگ کرده‌اند.»
baraniam
۱۰
سخن از میان لب‌هایم تا نگاه منتظر عمو هروله می‌کند. تردید پرسیدن، جانم را می‌ستاند. بارها روح از جانم می‌رود و برمی‌گردد که با صدایی آهسته لب باز می‌کنم. - من نیز کشته خواهم شد؟ چشم‌های اباعبدالله از چشم‌هایم کنده نمی‌شود. نمی‌دانم پرسیدنم درست است یا نه. تنها می‌دانم خونم از خون برادران و عموزاده‌هایم رنگین‌تر نیست. فقط چند سالی کوچک‌ترم. انتظارم به درازا نمی‌کشد و اباعبدالله می‌پرسد: «فرزندم! مرگ در چشمان تو چگونه است؟» از چشمانش حلاوتی بر جانم می‌ریزد که بدون لحظه‌ای درنگ یا کوچک‌ترین تردیدی، از عمق جانم می‌گویم: یا عماه!الموت احلی من العسل! - ای والله! فداک عمّک
ftmz_hd
۷
«هو الذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین...»
ftmz_hd
۷
کلید حل تمام مشکلات، صبر است.
فانوس
۷
صدای کوفتن سم اسب بر زمین ناگاه بلند می‌شود. انگار صدها سوار هم زمان در دل صحرا به میدان کارزار می‌آیند. اما یک‌باره صدا قطع می‌شود. دشت از نفس می‌افتد و صدای کرکنندۀ سکوت قلبم را از جا می‌کند. نگاهم را از چشمان مخمور و سیاهش به زیر می‌کشم. عمویم عباس دستی بر سرم می‌کشد و می‌گوید: «یادت نرود قاسم! هو الّذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین.»
baraniam
۶
خانۀ پدرم، ابامحمد، به دو چیز معروف است: یکی همین بوته‌های‌یاس و دیگر دری که هیچ‌گاه به روی نیازمندان بسته نمی‌شود
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۶
اما ذهن من درگیر سؤال شده است: زبیر. یکی از چهار نفری که دست بیعت با مرتضی داده بود و چندی بعد در جمل بر علی تیغ کشیده بود. به راستی که آدمیزاد نباید حتی یک دم از خود دور شود و خود را وابگذارد.
feri
۶
حسن درحالی‌که از جای خود برخاسته بود و از پله‌های ایوان پایین می‌رفت، گفت: «اباعبدالله حتی اگر عمویمان نباشند، اماممان که هستند. وقتی آشکارا مولایمان را تهدید می‌کنند، می‌توان خاموش ماند؟»
baraniam
۵
«می‌گویند تو شبیه‌ترین به مادربزرگمان صدیقۀ طاهره هستی.» سرانجام لب باز می‌کند و به من نگاه می‌کند. - پس تو هم شبیه‌ترین به پدربزرگمان حیدر باش!
baraniam
۵
«مرگ هرکسی لاجرم فرامی‌رسد اما آنچه در این دنیای فانی از خود به یادگار گذاشته باشیم مهم است.»
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۵
بعد از ایمان نوبت عمل است تا معلوم شود عیار ایمانمان چند است.
feri
۵
کریم حجت دوم، که بلندای ردایش تا عرصه و واقعه، احلی‌من‌العسل شد.
مهدیه
۴
ابامحمد همیشه کلام مولایمان علی را برایم بازگو می‌کرد که گفت اگر مستمندی را دیدی که توشه‌ات را تا قیامت می‌برد و فردا که به آن نیاز داری به تو باز می‌گرداند، کمک او را غنیمت بشمار و زاد و توشه را بر دوش او بگذار
آفتاب
۴
شرط آن است که ببینی و بدانی! آن وقت بمانی و دل بسپاری. اول باید انتخاب کنی تا بعد انتخاب شوی.
baraniam
۴
دلی که یاد خدا آن را پر کند، جایی برای خوف ندارد.
کاربر ۵۵۶۵۶۷۲
۴
جنگ اول علی‌اکبر تمام می‌شود و او به‌سمت اباعبدالله شتاب می‌کند. همه دورش جمع می‌شویم. ‫- یا ابتِ، العطش قد قتلنی و ثقل الحدید قد اجهدنی. ‫لب‌هایش از شدت تشنگی سفید و ترک خورده شده است. معلوم است تشنگی به مغز استخوانش رسیده که طلب آب می‌کند. اما نمی‌دانم چرا به چشم‌های عمو نگاه نمی‌کند. چشم‌هایش روی دستان عمو مانده است و بالاتر نمی‌رود. ‫حالا خوب می‌فهمم چرا عمویم عمامه از سر باز کرده و به کمر بسته است.
حورا
۴
زینب همیشه می گفت بعد از پدرم، برادرم حسن مظلوم ترین آدمیان است. به راستی که همین گونه بود. آن قدر که در بیت و در سرای امنش هم بر او ظلم روا داشته شد و شوکران از دست جعده نوشید.
feri
۴
مولایمان اباعبدالله که به ما آموخت با اعمال و نیاتمان خود را بشناسانیم، نه با تیره و اجدادمان.
صادق حمودی
۳
بعد از اینکه توکل کردی، باید اختیارت را به خدا بسپاری برادر. اسلام یعنی همین.
feri
۳
- همین که تلاش کنی خود را از لغزش دور سازی، کافی است.
کاربر ۸۸۵۱۸۶۰
۳
سرش را پایین انداخته و تندتند راه می رود. یک آن سر برمی گرداند. من و عمرو خودمان را در تاریکی کوچه در پناه دیوار، پنهان می کنیم. یک لحظه صورتش را دیدم. چهره اش را با دستار پنهان کرده بود، گرچه لباسش برای اهل مدینه آشناست. کیست که نداند اولاد علی ردای سفید و عبای تیرهٔ سندس به تن می کنند و عمامهٔ سبز به سر می گذارند؟
M & N
۳