«امشب، یازده مهر پنجاه ونُه، محمد جهان آرا، همهی بچههای سپاه را در کوی بهروز جمع کرد و گفت، بچهها دیگر امیدی به مقامات بالا نیست. هیچکس برای ما کاری نمیکند. ما خودمانیم و خدایمان. منتظر کمک نباشید. فقط منتظر رحمت خدا باشید و از او کمک بخواهید. هرکس میتواند و در خودش این توان را میبیند، بماند و بجنگد. هرکس نمیتواند برود.»