من پرسیدم: مامانبزرگ، یک خرگوش کوچولو به من میدهی؟
مامانبزرگ گفت: یک خرگوش کوچولو توی شهر خوشبخت نیست.
من گفتم باشد، خرگوش کوچولو را نمیبرم؛ چون راست میگوید، من خرگوشهای کوچولو را دوست دارم و دلم نمیخواهد بدبخت بشوند.
بعد شام خوردیم؛ خیلی عالی بود، سوپ بود و خوراک خرگوش و خامه.