شانههایم را میگیرد و لبانم را میبوسد سریع؛ از خانه بیرون میرود. چند دقیقه صبر میکنم و به اتاق کارش میروم. کشوی میز را باز میکنم و پوشهی آبیرنگ را برمیدارم. شخصیتهای جورواجوری زیر چشمم وول میخورند. کاغذها را تندتند ورق میزنم. زن دیشبی را نمیتوانم پیدا کنم. پس زن موطلایی کجاست؟ لای کدام کاغذ گموگور شده؟ چرا پیدایش نمیکنم؟