الجرنون چوبدستی را روی سر اسب گذاشت و... زووووپ! الیور که از شدت نور سفید موقتاً بیناییاش را از دست داد، نگاهش را برگرداند و وقتی دوباره نگاه کرد، اسب روی چهار پایش ایستاده بود و چوبدستی دراز از پیشانیاش بیرون زده بود.
آگاتا گفت: «این چوبدستی نیست. این شاخِ... یه تکشاخه!»
حیوان جادویی شیههای کشید و پوزهاش را به علامت تشکر به الجرنون مالید. الجرنون خندید و اسب را بغل کرد و بعد، الیور و بقیه آرام بهسمتشان رفتند.
الجرنون گفت: «همهچیز مرتبه. اون شاخش رو پس گرفته، حالا دیگه بهمون اعتماد داره.»
الیور حیرتزده به بقیه نگاه کرد... الجرنون داشت حرف میزد!