آلسست که تازه تیلهٔ چسبیده به لقمهاش را جدا کرده بود و داشت لقمهاش را گاز میزد، گفت: یک دقیقه! یک دقیقه! با یک بستنی با شکلات و توتفرنگی نمیشود شوخی کرد. نیکولا حق دارد که دقت کند.
من داد زدم: و تو! تو نمیتوانی دقت کنی، نه؟ تو داری خردههای نانت را میریزی روی فرش! مامان، خوشش نمیآید!
آلسست داد زد: این دیگر خیلی حرف است! بهمحض اینکه لقمهام را تمام کنم، میزنم توی سرت!