آدمیزاد، یکه و تنها و بیپشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست میکند که زادوبوم او نیست. با هیچکس نمیتواند پیوند و دلبستگی داشته باشد؛ خودش هم میداند؛ چون از نگاه و وجناتش پیداست. میخواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را بهزور جا بزند، گیرم مچش باز میشود و میداند که زیادی است؛ حتی در اندیشه و کردار و رفتارش هم آزاد نیست، از دیگران رودرواسی دارد، میخواهد خودش را تبرئه بکند؛ دلیل میتراشد؛ از دلیلی به دلیل دیگر میگریزد؛ اما اسیر دلیل خودش است؛ چون از محیطی که بهدور او کشیده شده، نمیتواند پایش را بیرون بگذارد.