خواستم از اتاقاش بیرون بیایم که حمید گفت: «مامان یک چیزی بگم؟» نگاهی بهش کردم و گفتم: «بگو حمیدجان.»
- لطفاً هروقت که نبودم، حواستون به زهراخانم و زندگیم باشه؛ چون خیلی دوستش دارم و دلم نمیخواد در نبودنم توی سختی باشه.
نمیدانم چرا، ولی با این حرف حمید انگار بند دلم پاره شد و نفس توی سینهام گره خورد.