از سروصدای اطرافت که خسته میشوی، قیلوقال دنیا که دلت را میزند، یک لحظه میایستی، شهر را این بار از بیرون نظاره میکنی. وه که چقدر جان میکشد از آدم این شلوغی بیانتها...!
با خودت خلوت میکنی... نمیخواهد کاری انجام دهی... تنهایی روزت را صفحهبهصفحه، این بار اما با حوصله ورق میزند. کافی است تنها کمی تأمل کنی! دفتر خطخطی روزگارت یک چیز کم دارد، چیزی مهمتر از هرچه نوشتهای، مهمتر از هر نوشتهای!
خودت! خودت که پایت در زمین است و دلت در آسمان، خودت که ریشه در خاک داری و شاخه در افلاک، خودت که سیلی مشغلههایت نوازش خدا را از یادت برده...! آری خودِ خودِ خودت!
خودت گمی میان اینهمه مشغلهها!
یک لحظه بنشین، زمانهٔ عاشقی خود به یادت میآید...!