ساعت یازده ونیم بود که یاد خدا افتادم. به این فکر کردم که قبلا چقدر به وجودش امیدوار بودم. تصمیم نداشتم دعا کنم، چون دلم به این کار رضا نمیداد. آدم باید از ته دل به خدا ایمان داشته باشد تا بتواند دعا کند. من ایمانی ندارم و فقط امیدوارم که خدایی باشد. بعد از سرم گذشت که تنها به یک دلیل دعا نمیکنم: منتظر ماندهام ببینم خدا به خاطر صداقتم دلش به رحم میآید یا نه