یک خاطره و چند سخن درباره‌ی استاد ایرج افشار | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

یک خاطره و چند سخن درباره‌ی استاد ایرج افشار

مجلۀ آزما

۱۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

یک خاطره

سال‌ها بود، تقریباً از دوره‌ی نوجوانی که من با کتاب «یادگارهای یزد» با آن عکس زیبای مسجد جامع که بر سر در کتاب «یادگارهای یزد» خورده بود با نام استاد ایرج افشار، آشنا شدم. بعدها که وارد مقوله‌ی پژوهش در تاریخ و فرهنگ یزد شدم، بهترین منابع من، مجموع کتاب‌هایی بود که استاد افشار تصحیح کرده بود، مانند: «تاریخ جدید یزد» اثر احمد کاتب یزدی، «تاریخ یزد» اثر جعفری، «جامع جعفری» و «جامع مفیدی». تا اینکه در حدود سال ۱۳۶۳-۱۳۶۲ شروع کردم به تحقیق در تاریخ مشروطه‌ی یزد و به هرجا سر ‌می‌زدم، می‌گفتند: در یزد کسی نمی‌تواند به شما کمک کند، حتماً باید به تهران بروید و از نزدیک استاد ایرج افشار را ببینید.

در تهران من، پرسان پرسان، دفتر موقوفات افشار و دفتر مجلّه‌ی آینده را پیدا کردم و رفتم آن‌جا خدمت استاد افشار،‌ در آنجا استاد افشار و استاد کریم اصفهانیان، هر دو مشغول غلط‌گیری‌های مطبعی شماره‌ی بعدی مجلّه‌ی آینده بودند. در زدم و گفتم: جناب افشار من از یزد آمده‌ام. آقای افشار یک نگاهی کردند و دوباره به کارشان مشغول شدند. گفتند: جوان چه کار داری؟ گفتم: من در زمینه‌ی تاریخ مشروطه در یزد تحقیق می‌کنم و دوستان گفته‌اند: بهترین منبع شما هستید. آقای افشار مکثی کردند و گفتند: ای جوان چرا این همه راه از یزد بلند شدی و آمدی تهران؟ من در یزد، فردی را می‌شناسم که تحقیقات خوبی کرده و می‌تواند به تو کمک کند. اگر حافظه‌ام یاری کند، اسمش را به شما می‌گویم. کمی‌مکث کردند و گفتند: آهان می‌روی یزد، سراغ آقای حسین مسِرَّت. همیشه استاد افشار به من مسِرَت می‌گفتند. من لبخندی زدم و گفتم: استاد افشار، مسرّت خود من هستم. آقای افشار گفتند: جداً خودت هستی؟ گفتم: بله! آقای افشار گفتند: تو که خیلی جوان هستی، من …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۵ مجلهٔ آزما (پائیز ۱۴۰۴) منتشر شده است.