تهِ یک کوچه که نه نیم کوچهی بن بست است. برگهای پیچکش تا وسطهای نیم کوچه آمده، انگار کروکی سبزی باشند که راهت را گم نکنی. خط سبز پیچک را میگیری تا در فلزی کرم رنگی که لابهلایش شیشههای مربع کوچک جا خوش کرده اند. نمیخواد در بزنی، همیشه باز است. ردش که میکنی میافتی توی یک تونل دو سه متری که سقفاش همان پیچکها چپیدهاند توی هم. دو طرف تونل، آجرهای سه سانتی، میخورد به چشم و چارت و پرتت میکند به سی چهل سال قبل تر. موزاییکهای لوزی لوزی کف تونل، همان جا نگهت میدارد. مادربزرگ کوفته تبریزی را بار گذاشته یکی قد کلهی امان و بویش را چسبانده به تک تک آجرهای سه سانتی خانه اش. دایی، نان بربری به دست میاید. هنوز چهارشانه است و موهای سرش پُر، سیاه. بی خبر از شیمی درمانی چند ماه بعدش، به مامان میگوید: «ناهید امروز موهامو کوتاه کن، عین غربتیا شدم دیگه».
پهن میکنیم و توی …