خونه مادربزرگه | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

خونه مادربزرگه

مجلۀ آزما

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

تهِ یک کوچه که نه نیم کوچه‌ی بن بست است. برگ‌های پیچکش تا وسط‌های نیم کوچه آمده، انگار کروکی سبزی باشند که راهت را گم نکنی. خط سبز پیچک را می‌گیری تا در فلزی کرم رنگی که لابه‌لایش شیشه‌های مربع کوچک جا خوش کرده اند. نمی‌خواد در بزنی، همیشه باز است. ردش که می‌کنی می‌افتی توی یک تونل دو سه متری که سقف‌اش همان پیچک‌ها چپیده‌اند توی هم. دو طرف تونل، آجرهای سه سانتی، می‌خورد به چشم و چارت و پرتت می‌کند به سی چهل سال قبل تر. موزاییک‌های لوزی لوزی کف تونل، همان جا نگهت می‌دارد. مادربزرگ کوفته تبریزی را بار گذاشته یکی قد کله‌ی امان و بویش را چسبانده به تک تک آجرهای سه سانتی خانه اش. دایی، نان بربری به دست می‌اید. هنوز چهارشانه است و موهای سرش پُر، سیاه. بی خبر از شیمی درمانی چند ماه بعدش، به مامان می‌گوید: «ناهید امروز موهامو کوتاه کن، عین غربتیا شدم دیگه».

پهن می‌کنیم و توی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۲ مجلهٔ آزما (تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.