امروز صبح زود | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

امروز صبح زود

مجلۀ آزما

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

پدرو مایرال نویسنده، شاعر رمان نویس آرژانتینی و استاد ادبیات انگلیسی متولد سال ۱۹۷۵ است. در سال ۱۹۹۸ با انتشار یک شب با عشق ساورینا نامش بر سر زبان‌ها افتاد و جایزه‌ی پریمی کلارین را گرفت. در سال ۲۰۰۷ در زمره بهترین داستان‌نویسان امریکای لاتین قرار گرفت. رمان سال لال او را در نشر نیماژ ترجمه کرده‌ام.

زود راه می‌افتیم. بابا پژو ۴۰۴ شرابی رنگی دارد که به تازگی خریده. می‌روم روی صندلی عقب کنار شیشه‌ی عقب و دراز می‌کشم. آن‌جا راحتم. دوست دارم به شیشه‌ی عقب تکیه بدهم تا خوابم ببرد. همیشه از این که آخر هفته به روستا می‌رویم خوشحال می‌شوم، چون در طول هفته توی آپارتمان داخل شهر تنها کاری که می‌کنم، این است که پایین توی حیاط خلوت، زیر نور چراغ پارکینگ که حفاظ آهنی مشبک دارد، با یک توپ تنیس بازی کنم، در چهاردیواری بلندی که جابه‌جا از دوده‌ی زباله ‌سیاه شده. وقتی به بالا نگاه می‌کنم، حس می‌کنم داخل دودکش هستم؛ اگر فریاد بزنم، صدا بلند نمی‌شود و به تکه‌ی چارگوشی از آسمان که دیده می‌شود، نمی‌رسد، سفر به روستا مرا از این چاه بیرون می‌کشد.

در جاده رفت‌و‌آمد چندانی نیست، شاید چون شنبه است یا چون بوئنوس آیرس هنوز ماشین زیادی ندارد. یک ماشین اسباب‌بازی مچ‌باکس می‌آورم، یک ظرف شیشه‌ای برای حشره جمع کردن و چند تا مداد شمعی که به ترتیب قد می‌چینم و نباید زیر آفتاب بگذارم که وا بروند. کسی گمان نمی‌کند که درازکشیدن من کنار شیشه عقب خطرناک باشد. از این کنج بسته‌ی کنار شیشه‌ی عقب خوشم می‌آید .کنار برچسب تبلیغاتی وسایل ورزشی. در طول مسیر به کاپوت جلو ماشین‌ها خیره می‌شوم، چون شبیه صورت آدم‌هاست،چراغ‌های جلو، چشم، سپرها، سبیل و میله‌های جلوبندی رادیاتور، دهان و دندان. بعضی ماشین‌ها صورت مهربانی دارند …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۲ مجلهٔ آزما (تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.