داداش خوب | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

داداش خوب

مجلۀ آزما

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

«اگه می‌تونی من رو بگیر!» برادر کوچک‌ترم، میکا، این را می‌گوید و مثل فرفره می‌پیچد میان کاج‌های جنگل همیشه‌سبزی که برفِ سر برگ‌های سوزنی‌شان تازه آب شده است، و در این وقت سال همه‌جا در چشم‌نوازترین رنگش است.

یازده سال است که خانواده‌ی ما به اسپرایت رپیدز می‌آید، حتیٰ پیش از تولد میکا. پدر و مادرمان ماه‌عسلشان را اینجا گذرانده بودند، جایی که از هر سو دست‌کم ۸۰ کیلومتر دور از آبادی است. تقریباً هیچ‌کسی این اطراف پیدایش نمی‌شود، ولی همین زیبایی‌اش را دوچندان می‌کند.

«میکا، یواش. اگه همین‌جوری بدوی، آخرش صاف می‌خوری به یه درخت! یه بار تو عمرت از اون کلّه‌ات استفاده کن.»

صدایم در بیشه می‌پیچد. برف مثل رگه‌های آفتاب روی برگ‌های کاج می‌درخشد. همین که صدایم در دوردست محو می‌شود، اطرافم را سکوت فرا‌می‌گیرد. «گندت بزنن میکا. باید یه ربع دیگه برگردیم جایی که کمپ کرده‌ایم! همین حالا بیا بیرون. مسخره‌بازی درنیار.»

ب…

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۲ مجلهٔ آزما (تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.