هفت صبح، اِستیون با صدای زنگ ساعت از خواب پَرید. بیدار شد و طبق معمول با دوست وفادارش روبهرو شود؛ ترس. زنگ ساعت مثل هشدار بود؛ مثل زنگ خطر. زنگی برای بیدار شدن یا چیزی شبیه به آن. آهسته غلتی زد، بازوها را کش داد و با مشت روی ساعت کوبید. اتاق در سکوت مطلق بود اما هنوز صدای زنگ در گوش او ادامه داشت. چیزی درِ گوشَش زمزمه میکرد که پلکهایش را ببندد و تمام روز را بخوابد و به هر شکل ممکن، جلوی ورود نور را بگیرد. او بازهم یک شب دیگر را بدون لحظهای پلک زدن سپری کرده و در تلهتکس و صفحههای تبلیغاتی پرسه زده بود. خوابیدن، مثل همیشه، دیگر کار سادهای نبود
او، بیتفاوت به شکاف روی سقف، بالای سر گلدان ماگنولیا نگاه میکرد و به صدای بچههای همسایه که برای حمام کردن جر و بحث میکردند، گوش میداد. در خانههای شهری، دیوارها، مثل مقوا، اتاق خواب مَستر را از اتاقک کوچک کناری جدا میکنند؛ درست مثل قوطیهای کفشی که در انبارهای خاکگرفتهی انبار کفاشی جاگرفتهاند؛ خاکگرفته، تنگِ هم فشرده و خفه. خانههای رنگی، شبیه به خانههای اسباببازی، برای آنهایی که میخواهند برای نخستین بار خانه بخرند، فضاهایی بِکر، با رنگهای پاستیلی زیبا و ورودیها و پیادهروهای زیبا تزئین شده و خریداران این خانهها کورکورانه تصور میکنند در خانههایی زندگی خواهند کرد که از بهترین مصالح ساختمانی، ساخته شدهاند؛ همان.
اِستیون میتوانست تصور کند که مردم از نمای بالا چهطور به نظر میرسند؛ موشهای آزمایشگاهیای که بیهوده در اطراف پیچ و خم خانهها میدوند و با حواسپرتی کارهای بیهوده و غیرضروری روزمره را انجام میدهند. کسی به این فکر میکند که هدف از این کارها چیست؟ کسی به این فکر میکند که همهی این کارها را متوقف کند؟ …