هرگز نمیدانیم جنگ از چه زمانی شروع میشود و نقطهی شروعش را نمیفهمیم و برایش آماده نیستیم و هولناکترین چیزی که تجربه میکنیم ناگهانی بودنش هست.
جنگ به طور ناگهانی شروع میشود، حداقل برای ما مردم عادی. ناگهان با صدای انفجار، با صدای بمباران و صدای شلیک و ... برای ما که دور از ایران هستیم با یک خبر شروع میشود و وقتی نیست که بنشینی و فکر کنی که چه باید کرد. من هم نمیتوانستم بنشینم.
بلا فاصله که خبر را دریافت کردم، به صفحهی چتهایم رفتم و ساعت را نگاه کردم. ساعتی نبود که بخواهم برای کسی در ایران پیغام بگذارم. ترسیده بودم و دچار اضطراب شده بودم. بلند شدم دور خانه به راه رفتن. فکر کردم باید الان کاری بکنم. حتما باید یک کاری بکنم و نمیدانستم چهکاری. صفحهی موبایل روبهرویم باز بود و حتی نمیدانستم از چه کانالهای خبری باید خبرها را پیگیری کنم. همینطور درهم همه چیز را میخواندم.
بمباران شروع شده بود و میترسیدم. میترسیدم از این که چه اتفاقی قرار است بیفتد و انگار وجاهت آن همه ترس را در زیر آسمانی دیگر نداشتم.
جنگ ناگهان همه چیز را به هم میریزد. تمام مناسبات و معادلات را جابهجا میکند. با سابقهای که …