من محکوم می‌کنم، پس هستم! | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

من محکوم می‌کنم، پس هستم!

مجلۀ آزما

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

«من جنگ را محکوم می‌کنم، همه‌ی جنگ‌ها!»، «من خشونت را محکوم می‌کنم، هر خشونتی!» گفتنش ساده است. برای شروع هیچ جنگی کسی از تو اجازه نمی‌گیرد و خودت، همین خود تو، گاهی وقت‌ها دست به خشونت هم می‌زنی.

تو فقط می‌توانی آرزو کنی که هیچ جنگی آغاز نشود، اما کسی به آرزوهایت اهمیت نمی‌دهد. روز جمعه‌ای در خرداد ماهی گرم، تا ساعت سه صبح ترجمه می‌کنی و تا می‌روی توی تخت، آن‌قدر خسته‌ای که زود خوابت می‌برد، سنگین! آن‌قدر سنگین که صدای انفجار اول و شلیک پدافند اول را نمی‌شنوی. همسرت بیدارت می‌کند و می‌گوید «پاشو، جنگ شد.» تو هنوز درگیر پلان‌های اول خوابی هستی که تازه شروع شده بود و همان‌جا، نشسته لبه‌ی تخت، با خودت فکر می‌کنی «کدام جنگ؟» صدای پدافند از دور می‌آید و تو تازه یاد حرف‌ها و بحث‌های می‌افتی که از چند روز قبل اینجا و آنجا می‌شنیدی، حرف‌هایی که بوی جنگ می‌دادند و تو جدی‌شان نمی‌گرفتی. همسرت هم جدی‌شان نمی‌گرفت. داشتید متن تازه‌‌ای را که او نوشته بود تمرین می‌کردید تا آخر ماه بعد ببرید برای اجرا در یک جشنواره‌ی تئاتر فرانسوی. یاد آن ضرب‌المثل ترکی می‌افتی که «سنگ‌هایی را که برای خودت جمع کرده‌ای بگذار کنار، ببین فلک چه سنگ‌هایی جمع کرده تا بکوبد توی سرت.» حوالی ساعت پنج است. هوا روشن شده. سکوت محض. به‌طرز عجیبی آن نگرانی اول محو می‌شود و میل تن‌تنانه‌ی خواب جایش را می‌گیرد. می‌خوابید.

جنگ ساعت ده صبح جلوی …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۲ مجلهٔ آزما (تابستان ۱۴۰۴) منتشر شده است.