تازه اسبابکشی کرده بودیم حوالی خیابون آفتاب.
اسبابکشیِ سختی بود. خونهی سیدخندان دیگه به نوعی غیر قابل زندگی شده بود، بیشتر برای مامان.
گاراژ پر بود از وسیلههای قدیمی که نمیدونم چرا مامان و بابا از شرشون خلاص نمیشدند. البته کلاً عادت به فروختن یا دور انداختن هیچ چیز نداشتند. مامان هنوز هم دوست نداره هیچ چیزی رو دور بندازه یا بفروشه. میگه یه روزی به درد میخوره. بر عکسِ من که تا یک چیزی توی خونه اضافه به نظر مییاد، یا توی فیس بوک مارکت میفروشمش یا میندازم دور یا میبخشم. توی دوران کرونا، مامانِ نریمان یک ماهی با ما زندگی کرد. روزهای آخر میگفت من برم دیگه. طناز من رو هم به زودی میگذاره دم در.
خلاصه خونه داشت میترکید از وسایلی که ظرف ۲۰ سالی که توی اون خونهی ویلایی خوشگل زندگی کرده بودند، جمع شده بود. کتاب هم که دیگه نگم براتون. اتاق کار بابا، طبقهی پایین، اونقدر از کتاب پر بود که نمیشد توش راه رفت. بابا پروندهها وکتابهایی که روشون کار میکرد رو برده بود بالا روی میز اتاق ناهارخوری و همین کار کلی دعوا و مرافعه با خودش آورده بود. هر مهمونی که ما داشتیم بابا باید بند و بساطش رو جمع میکرد. به مامان میگفت خوب با مهمونا هم توی آشپزخونه غذا میخوریم و همین باعث عصبانیت مامان میشد. البته بگم ما هم تقریباً یک شب در میون مهمون داشتیم. خلاصه داستانی بود. من هم آسم داشتم و بعضی از دکترها میگفتند به خاطر هوای کثیف زیر پلِ سیدخندانه. البته تیر آخر رو اشکهای فروغ زد. هنوز موشک بارون بود که یک روز فروغ آمد خونه، میلرزید و گریه میکرد. نگو یک موشک بزرگ دیده بود که خورده به یکی از پایههای پل سید خندان و عمل نکرده بود. خلاصه بابا راضی شد خونهرو عوض …