تمام روز، آن تکه گوشت مُرده را با خودم اینطرف و آنطرف برده بودم. تمام آن وقتی که مثل همیشه در آموزشگاه بهجای آنکه وقت داشته باشم روی قطعهی جدیدی کار کنم، مجبور بودم کلاسهای ترم جدید را سَروسامان بدهم و با هنرجوها تماس بگیرم و افزایش شهریه را بهشان خبر بدهم و برای اجراهای پایانِ فصلشان برنامهریزی کنم. تمام آن وقت آن مُرده با من و در من بود و بیآنکه بخواهم، از جانم میکاست. روز تولدم بود. بیستونهم فروردین. چهلساله میشدم و قرار بود شباش با حامد برویم رستوران. درحالیکه تکّهای از وجودم در من برای همیشه بود
و من این را از شب قبلش فهمیده بودم. همان وقتی که بعد از ساعتها جرّوبحث با حامد تازه خوابم برد و بعد با کابوس و تنلرزهای وحشتناک از خواب پریدم، حس کردم کسی در من برای همیشه مُرد و ترکم کرد و رفت. حامد را بیدار نکردم. فقط تا صبح خیره به سقف بالای سرم که یکی در میانِ راههای کرکره بر آن افتاده بود، زل زدم و بیصدا اشک ریختم.
حامد استیک با دورچینِ سبزیجات سفارش داد. من فقط میخواستم آب بخورم. از تشنگی لَهلَه میزدم. تمام وجودم محتاج قطرهای آب بود. رفته بودم دستهایم را بشویم. حامد برایم همبرگر با سس قارچ سفارش داده بود و دلستر لیمویی. از …