او | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

او

مجلۀ آزما

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

بوی بدن زن حس می‌‌شود. نه این‌که بوی بدی بدهد، نه، ولی عطر شامپو ندارد. خیلی زود بیرون زد. انگار رفته تا تنش زیر دوش آب داغ، فقط خیس بخورد. می‌‌گویم آب داغ، چون وقتی در را باز کرد بخار غلیظی بیرون پاشید و خودش با حوله‌ی سفید پیچیده به دورش، پیدایش شد. از موهای بور ابریشمی‌‌اش آب می‌‌چکد. نگاهی به «او» که توی لپ تاپ گم شده، می‌‌اندازد. چشم غره‌ی غلیظی نثارش می‌‌کند و به اتاق می‌‌رود. با تمام توان در را می‌‌بندد. «او» یک لحظه سرش را بلند می‌‌کند و باز مشغول کارش می‌‌شود. زن جلوی آینه می‌‌ایستد. خوب به خودش نگاه می‌‌کند، به بینی ظریف و لب‌های نازکش، لپ‌های گل انداخته و چشم‌های کشیده‌ی سبز رنگش. موهای خیس به کف سر چسبیده‌اند. سرسری …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۱ مجلهٔ آزما (بهار ۱۴۰۴) منتشر شده است.