ببار ای نم نم بارون! | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

ببار ای نم نم بارون!

جهان پهلوان از نگاهی دیگر

مجلۀ آزما

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

روزی جلوی دانشگاه تهران برای پیدا کردن کتابی به پاساژ فروزنده رفتم. وارد نشر قصه شدم، مرد جوان چهارشانه و تنومندی پشت دَخل کتابفروشی نشسته بود. رعنا و برومند، بازوانی سفید و توانمند، صورتی سه تیغه تراشیده، چهره‌ای نجیب و سینه‌ای ستبر و لبخند ریز و دوست داشتنی در صورت.

پیراهن چهارخانه آستین کوتاهی به تن داشت و بوی ادوکلنش در هوا پخش بود، باادب و اخلاق سخن می‌‌گفت و نگاهش متین و باوقار بود. نام کتاب مورد نظرم را گفتم، فورا گفت: متأسفانه در حال حاضر ندارم، ولی از این کتاب سه چاپ درآمده، دوتای آن در این انتشارات است و یکی دیگر در انتشاراتی فلان از نظر محتوی مثل یکدیگر هستند. ولی در چاپ آخر به دلیل سخت‌گیری‌های موجود بخش‌هایی حذف شده. اگر بخواهید هرکدام را که در بازار موجود باشد برایتان تهیه خواهم کرد. بوی خوب کتاب‌فروشی را پر کرده بود. این بو علاوه بر بوی کاغذ و کتاب‌های نو و تازه انتشار یافته بوی فتوت و مردانگی و جوانمردی بود.

گفتم شما چقدر شبیه مرحوم تختی هستیدا؟! با نگاهی دقیق به من گفت: بابک تختی هستم، پسر جهان پهلوان تختی. بلافاصله دو ریالی‌ام افتاد، دانستم او ناشر، نویسنده و کتابفروش است و همسرش خانم منیرو روانی‌پور است. می‌‌دانستم چندین کتاب ترجمه کرده و چند مجموعه داستان از او به چاپ رسیده است. مثل «کاش نامش را می‌‌پرسیدی» و «فقط می‌‌خواستم خودکشی کنم»، «کتاب در جستجوی پدر» و ترجمه‌ی هنر زندگی، تأملات سقراطی از افلاطون تا فوکو» اثر الکساندر نهاماس.

همان‌طور که در کتابفروشی مشغول سیر آفاق و انفس بودم، حواسم به قفسه‌ای جمع شد، بابک هم در گوشه‌ای از پیشخان کتابفروشی، کتابی را باز کرد و مشغول خواندن شد.

او شاگرد کلاس‌های داستان‌نویسی خانم منیرو روانی‌پور بوده است و از …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۹۱ مجلهٔ آزما (بهار ۱۴۰۴) منتشر شده است.