مگ پاسلی با همسر و دو دخترش در سواحل نیوهمپشایر زندگی میکند. او در انواع ژانرها داستانهای کوتاه مینویسد و همچنین برای کسب و کارهای کوچک و خلاق تولید محتوا میکند.»

در پارکینگ جلوی خانهاش پارک میکنم، به سمت خانه میروم و کلیدش را در قفل میچرخانم. حس بدی دارم، در هم باز نمیشود انگار با من همعقیده است. ظاهراً حتی در هم میداند که خیلی دیر رسیدهام.
تا به اینجا برسم دو بار طلوع و یک بار غروب خورشید را دیدهام، خیلی کم کنار زدهام. سفرم را در زمستانی بسیار سرد شروع میکنم و در انتهای یک روز تابستانی به پایان میبرم.
نمیدانستم خواهرم به جنوب رفته، به جایی که اینقدر آفتابی و پرنور است و با شهر کودکیامان ورمانت با آن زمستانهای طولانیاش خیلی فرق دارد. لابد مطابق میلش بوده است. تِس بههیچوجه سرما را دوست نداشت و همینطور تاریکی را. هیچوقت نفهمیدم چطور به اینجا رسید که در میان آن دو زندگی کند و چطور سرما و تاریکی توانستند همهی وجودش را ببلعند.
آخرین باری که به او سَر زدم، در آپارتمان کثیفی بود که به جای پرده ملافه جلوی پنجره آویزان …