نور و ظلمت | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

نور و ظلمت

مجلۀ آزما

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مگ پاسلی با همسر و دو دخترش در سواحل نیوهمپشایر زندگی می‌کند. او در انواع ژانرها داستان‌های کوتاه می‌نویسد و همچنین برای کسب و کارهای کوچک و خلاق تولید محتوا می‌کند.»

تصویر یک زن

در پارکینگ جلوی خانه‌اش پارک می‌کنم، به سمت خانه‌ می‌روم و کلیدش را در قفل می‌چرخانم. حس بدی دارم، در هم باز نمی‌شود انگار با من هم‌عقیده است. ظاهراً حتی در هم می‌داند که خیلی دیر رسیده‌ام.

تا به اینجا برسم دو بار طلوع و یک بار غروب خورشید را دیده‌ام، خیلی کم کنار زده‌ام. سفرم را در زمستانی بسیار سرد شروع می‌کنم و در انتهای یک روز تابستانی به پایان می‌برم.

نمی‌دانستم خواهرم به جنوب رفته، به جایی که این‌قدر آفتابی و پرنور است و با شهر کودکی‌امان ورمانت با آن زمستان‌های طولانی‌اش خیلی فرق دارد. لابد مطابق میلش بوده است. تِس به‌هیچ‌وجه سرما را دوست نداشت و همین‌طور تاریکی را. هیچ‌وقت نفهمیدم چطور به اینجا رسید که در میان آن دو زندگی کند و چطور سرما و تاریکی توانستند همه‌ی وجودش را ببلعند.

آخرین باری که به او سَر زدم، در آپارتمان کثیفی بود که به جای پرده ملافه جلوی پنجره آویزان …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۸۹ مجلهٔ آزما (بهار ۱۴۰۴) منتشر شده است.