امیلی ایوز کیلر در اسکاتلند زندگی میکند. او برای یک موسسهی خیریه کار میکند. داستانهای کوتاه بسیاری تا کنون نوشته است که در مجله Deracine به چاپ رسیدهاند. داستان استخوان دایناسور از داستانهای منتخب oxfordflashfictionprize است. که در سال ۲۰۲۲ رتبه دوم را بهدست آورده است.
بابا هرروز صبح از پنجره آشپزخانه به کلاغها نگاه میکند. جمعیتی از کلاغهای جوان که روی درختهای پرچین خانهی ما جا خوش کردهاند. آنها هر روز روی پرچین به صف مینشینند و سر همدیگر، آسمان، دنیا و بابا دادوقال میکنند.
بابا یک جرعه چای مینوشد و به کلاغها چشم غره میرود. به شیشه میکوبد اما کلاغها انگار نه انگار در امتداد پرچین میرقصند و بلندتر جیغ میکشند.
کتری در حال جوشیدن است صدای بابا که تازه از خواب بیدار شده عین قارقار کلاغهاست: "به تمام پرچین گند زدند. عزیزم یه لیوان دیگه هم چای میخوام."
آب داغ و شیر را که داخل فنجان میریزم به شکل شکوفه سفیدی داخل چای غلیظ میشود.
بابا میگوید: "ببینم امروز صبح چطوری؟"
دستم را داخل کابینت میبرم و با انگشتانم لابلای جعبههای نیمه خالی غلات، انرژیزا و شیرینیها را میگردم جواب میدهم: "من گرسنه ام"
بابا دمپاییهایش را لخ لخکنان روی زمین میکشد. …