چمدان را به زور میبندم. لاله مگر میگذارد. دائم دستهایش را از لای زیپ بیرون میآورد و وسیلهای را میگذارد در چمدان.
«آخه لاله جون اینارو میخوای چیکار؟ مگه اونجا آرد نیست؟»
«تو نمیدونی بالام جان. آرد اونجا آرد نیست. آرد فقط آرد خوی. تو میگی آقا گردک و با چی درست کنم؟»
می خندم. «باشه هرچی میخوای بردار.»
«آخرین وسایلش را که برمیدارد با زور دست و پایش را هُل میدهم داخل چمدان. جا میشود. پوست و استخوانست، ولی آرام و قرار ندارد. میدانم در محفظهی بار هواپیما حتما زیپ را باز می کند و شروع میکند به تمیزکاری. وسواس دارد.
بهش تأکید کردم: «لاله تو بار سیگار نکشیا.»
«بشین تا نکشم.»
فرید در را باز میکند. «واقعا نمیفهمم چمدون به این بزرگی رو برای چی میخوای بیاری؟ به چه درد میخوره؟» «فرید تو رو خدا دوباره شروع نکن. گفتم که مال خودمه خودم هم میکشمش هیشکی بهش دست نزنه. چند بار دیگه بگم؟»
به سمت اتاق فرزاد برگشتم: «آقا فرزاد شما هم شنیدی؟»
«بعله مامان خانوم صد بار تا حالا گفتی!»
فرید با غیظ گفت: «والا من که از کارای تو سر درنمیارم. اونجا به خدا چمدون گیر میاد.»
ادامه ندادم.
گفتم: «پاشید بریم مامان منتظره. بنده خدا کلی اصرار کرد بیاد فرودگاه. گفتم تو بیای آنارو چیکار کنیم؟ خودتم دست و …