توکاها بر‌می‌گردند | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

توکاها بر‌می‌گردند

مجلۀ آزما

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

تلویزیون برفک نشان می‌دهد سرفه‌ها نمی‌گذارد از جایم بلند شوم. با هر یک سرفه بخشی از وجودم کنده می‌شود دلم می‌خو‌اهد کسی باشد صدای این تلویزیون لعنتی را خفه کند. حالم از صدایش بهم می‌خورد. دوباره چشم‌هایم را می‌بندم و‌ سعی می‌کنم بخوابم. خودم را این پهلو و آن پهلو می‌کنم. نمی‌توانم. گلویم خشک است. به زور از جایم کنده می‌شوم. تلویزیون را خاموش می‌کنم. تلوتلو می‌خورم. سرم به توپی می‌ماند که انگار هر کسی به هر سمت که میلش بکشد شوت می‌کند.این مسیر چند قدمی‌هال تا آشپزخانه در نظرم هزار فرسنگ می‌آید بالاخره به یخچال می‌رسم. در یخچال را باز می‌کنم چیزی جز پارچی آب، چند تکه نان خشک، بقایای غذای مانده که حالا کپک زده دیده نمی‌شود. بوی کپک به صورتم می‌خورد حالم بد می‌شود با اکراه غذاهای مانده را به سطل زباله پرت می‌کنم. شیر آب را باز می‌کنم آب لوله کثیف است چیزی جز گل و لای و خاک دیده نمی‌شود. از فکر خوردن آب منصرف می‌شوم به سمت پنجره می‌روم تا کمی هوای تازه به صورتم بخورد. شهر انگار هزار سال است مرده. کسی در آن دیده نمی‌شود. جز کارگری بیل به دست در وسط میدان شهرداری و صورتش را با چفیه ای بسته و سگی ولگرد که …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۸۹ مجلهٔ آزما (بهار ۱۴۰۴) منتشر شده است.