+سپهر آصف رو امروز پشت میز کارش مرده پیدا کردن.
علی؟! هستی؟ چرا جواب نمیدی؟؟
گوشی توی دست عرق کردهام چند میلی متر لیز میخورد.
-هستم.
+مرتیکه خر چرا جواب نمیدی آدمو میترسونی!
-شوکه ام! تا ساعت ۲ صبح که پیشش بودم زنده بود...
+شوخی میکنی دیگه؟ ۲ صبح چه غلطی میکردین تو دانشکده؟ ها؟ علی نکنه تو کشتیش مارموز؟!
-چرت نگو، چه جوری مرده؟
+هنوز کسی چیزی نمیدونه، آگاهی در اتاقشو پلمب کرده. دم صبح خدماتی دانشگاه مرده پیداش کرده، حتما سکته کرده، شایدم جهت رفاه حال دانشجویان خودکشی کرده.
از صدای خندهی کش دارش عصبی میشوم.
-حمید پایان نامهی من چی میشه؟
+خاک بر سرت نارسیست بدبخت، جوون رعنای مردم مرده به فکر دفاعتی؟
-وای حمید به قرآن الان بالا میارم از استرس! الان سکته میکنم.
+ول کن بابا یه غلطی میکنی دیگه، بعدم سعی کن سکته نکنی چون آخرین نفری که اونو دیده تو بودی!
از سپهر آصف هر روز این ۱۲ سال بدون تعطیلات، روزهای تولدم، روزی که ازدواج کردم و روز به دنیا آمدن پسرم متنفر بوده ام. بگذارید واژ هها را آزار ندهم، سپهر آصف اگر خامهی وسط شیرینی ناپلئونی بود من کیک یزدی میخوردم؛ اگر فوم روی لَته بود من دمنوش زنجبیل میخوردم؛ اگر دنده کباب بود من از دکهی کثیف کنار کبابی فلافل میخوردم! اگر باران بود من کوچ میکردم به کویر لوت و اگر روز بود حاضر بودم تمام زندگیام را زیر پتو بگذارنم تا ذرهای نور خورشید به ذرات بدنم نتابد. سپهر آصف هیولایی در قامت فیلسوف بود. استاد هستی شناسی دانشکدهی فلسفهای که نسبتم با آن ترکیبی از جاذبه و دافعه است و ۱۲ سال آزگار در آن بیشتر به دست سپهر آصف و کمتر به دست فلسفه زندانیام.
روز اولی که او را دیدم به روشنی روز جلوی چشمم است. مرد چهل و چند سالهای با قد …