نقشی، از نقش‌های قالی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

نقشی، از نقش‌های قالی

مجلۀ آزما

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

وقتی داد زد "چه غلطا، دیگه چی؟ هرجایی هستی مگه که بی‌اجازه رفتی دماغت رو سوراخ کردی؟ خبرت اینطوری میخوای بری مدرسه؟ صاحب نداره اون خراب شده؟ نه من نه مامانت واسه توجیه غلطی که کردی مدرسه نمیاییم." تصمیم گرفتم دیگه از اتاقم بیرون نیام. چرا باید خونه‌ای رو تحمل کنم که یا یکی می‌خواد من عین اون باشم و هرچی اون می‌گه انجام بدم، یا یکی با صدای کلفتش یه شب در میون دعوام کنه و سرم داد بکشه. هر دفعه به یه بهونه.

"بابا خیلیا دارن. مگه فقط منم؟ مدرسه که دیگه مثل زمان شما نیست که به همه چی گیر بدن، بعدشم ما همه‌ش ماسک داریم."

"همین‌دیگه کرونا تموم شد ماسکش تموم نشد. نمی‌ذاره اکسیژن به مغزت برسه. به جای این‌که بچسبی به کلاس سازت و درس و زبانت پی مو مش کردن و سوراخ کردن دماغ و دهنتی. الان دیگه اون حلقه رو آویزدماغت کردی حیف نیست ماسک بزنی بری مدرسه؟" از ریختم بدم میاد. از چرت و پرتای بابا و گیر دادناش. دلم‌ می‌خواد هیچ کس رو نبینم. حتی خودم رو‌. آینه‌رو از روی دیوار برمی‌دارم می‌ذارم زیر تخت. در اتاق رو قفل می‌کنم. دیگه قراره یه جای امن و خلوت زندگی کنم. بدون هیچ مزاحمی. کسی نخواد دور و برم بپلکه. نه این دوتا قابل تحملن نه فرشته که کل بچگیم تو دستش بود. گاهی مهربون می‌شد ولی زیر دست مامان بزرگ فرشته بودن خودش تو این دوره و زمونه یه جور خشونت علیه کودکان به حساب می‌آد. مامان ۴ عصر می‌‌رسید خونه، بابا ۸ شب. تا برسن خونه و از پیش فرشته برم،همش استرس داشتم که مبادا عصبانیش کنم. چون قهر …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۸۹ مجلهٔ آزما (بهار ۱۴۰۴) منتشر شده است.