میگفت آرزوها اگر آرزو نباشند دیگر از به یاد آوردنشان مفت نمیلرزد. بعد نگاهش را میدزدید و میگفت اصلا همهی این دنیا به همان یک لحظه لرزیدن میارزد.
این را وقتی دو روز از آشنایی رسمی و شغلیمان گذشته بود گفت. حسین هم توی بغلش بود. با آن چشمهای شیطان و براق و ماشین فولکس اسباب بازی که توی دستش بودکه وقتی چراغش را فشار میدادی سرنشین ماشین با صندلی از سقف میپرید بیرون.
هر دو غرفهدار نمایشگاه بودیم در آن ایام و حسین که وسط آن محوطهی بزرگ با ماشین سیاه و کوچکش بازی میکرد، مثل پدرش که وسط معرکهی زندگی مانده بود با حسین. از همان روز اول نمایشگاه در غرفهی روبروی ما بود، پدر حسین را میگویم، علی آقا که خودش میگفت مخلص شما علی آقام. از صبح روز دوم تنها با حرکت سری و سلام کوتاهی تا عصر روبروی هم مینشستیم و جواب بازدیدکنندهها را میدادیم.
روز چهارم بود که حسین را آورد. پسرک به دنبال ماشینش آمد به طرف غرفهی ما، بهش شکلات تعارف کرم و بغلش کردم ازش پرسیدم اسمت چیه؟ از لای …