
اگر میتوانستید در پایان زندگی به گذشته برگردید و مهمترین انتخابهایتان را دوباره ببینید، کدام لحظه را تغییر میدادید؟ کتاب قطار نیمهشب اثر مت هیگ، نویسندهی کتابخانه نیمهشب، این پرسش را به محور داستانی فانتزی دربارهی زندگی، مرگ و فرصتهای ازدسترفته تبدیل میکند.
ویلبر باد در نزدیکیهای نیمهشب مُرد، اما نه در بهشت، نه در جهنم و نه حتی در جسمی دیگر، بلکه در ایستگاه قطاری به اسم خودش چشم گشود. قطاری به مقصد ابدیت که از مسیر زندگیِ گذشتهی ویلبر میگذرد. به گفتهی راهنمای سفرش، اگنس، ویلبر فقط باید از سه قانون پیروی کند؛ نخست اینکه هرگاه قطار سر رسید، سوارش شود، دوم اینکه هیچوقت تلاش نکند که با خودش صحبت کند و سوم اینکه هرگز وقتی به خواب میرود، آنجا نباشد. قانونهایی ساده، اما حیاتی. پرسش اینجاست که آیا ویلبر میتواند به آنها پایبند بماند؟
نقد کتاب قطار نیمهشب
مت هیگ در رمان قطار نیمهشب از همان ایدهی اولیهی کتاب قبلیاش، یعنی کتابخانه نیمهشب، برای خلق روایتی جدید استفاده میکند. اینبار با ویلبر باد همراه میشویم، مرد ۸۱سالهای که در جسم ۲۹سالهاش سوار بر قطاری خیالی در گذشتهاش سفر میکند. او با نگاهی پختهتر به انتخابهای خودِ جوانش مینگرد؛ انتخابهایی که مسیر زندگیاش را ساختهاند. آیا میتواند این مسیر را تغییر دهد؟ اگر دست به چنین کاری بزند، تکلیف ویلبر ۸۱سالهای که این مسیر را پیموده چه میشود؟
مت هیگ در این کتاب به نقد فرهنگ موفقیت میپردازد. معیار موفقیت در نگاه جامعهی مدرن «داشتنِ بیشتر» است؛ داشتن پول بیشتر، جوایز بیشتر، سخنرانیهای بیشتر. انگار که زندگی مسابقهای است برای بُردن. زندگی هدفهای بیشماری است که باید به آنها رسید. «تو برای خودت هدف تعیین …