
ظهر تاسوعا بود. آفتاب تند و تیز تیرماه روی دیوارهای حیاط پهن شده بود، اما زیر سایبان کوچک خانه، حال و هوای دیگری جریان داشت؛ چیزی شبیه به یک قرار صمیمی. روضههای زیادی رفته بودم، اما این یکی فرق داشت. از همان دم در که کتیبههای نقاشیشده و پرچمهایی با طرح کودکانه را دیدم، دلم رفت. همهجا پر بود از پارچههای سیاه و ریسههایی که انگار با …