خونی که در چشم ماند | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

خونی که در چشم ماند

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
خونی که در چشم ماند

بعضی آدم‌ها از همان آغاز، سهمشان در جهان با زخم نوشته می‌شود؛ پیش از آن‌که شیر را بشناسند، طعم آهن را چشیده‌اند. من، پیش از آن‌که دنیا را درست ببینم، لبم به آهن سرد شوفاژ خورده بود. شش‌ماهه بودم که لغزیدم و گوشهٔ لبم با شوفاژ برخورد کرد. لبم برید و خون، گرم و هراسان، از تن کوچک من جاری شد؛ از چانه گذشت و به پیراهن کسی که بغلم کرده بود رسید. هیچ‌چیز از آن صحنه در خاطرم نیست، اما هراسش سال‌ها در نگاه بزرگ‌ترها ماند؛ انگار زخم من، بیش از لب، در چشم‌های آن‌ها جا گرفت.

از دختری که ناخواسته مرا انداخت، چیزی نمی‌دانم. فقط گاهی فکر می‌کنم آیا آن روز، ترس در چشمان او هم خانه کرد یا نه. تا آن‌جا که یادم می‌آید، آدم شادی بودم؛ نه از شادی‌های سبک و بی‌غم، بلکه مثل چراغ کوچکی در باد که مصرّانه می‌کوشد …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۱ مجلهٔ عین (بهار ۱۴۰۵) منتشر شده است.