
احمد میگفت: «ما کبوتر بسملی هستیم که در عشق، قند میزنیم تا طعم خون خویش را دریابیم.» از آن زمان من بهدنبال ارتباط خاک و خون رفتم تا رسیدم به ولاء، سیر سورهها، احزاب، نساء، توبه، نحل، بقره، اسراء، انفال… و همه، رابطۀ خویشاوندی را برخاسته از رابطۀ خونی نشان دادند؛ همین است که انسان و خاک را به هم پیوند میدهد، اینکه انسانها کنار هم گرد میآیند تا «ولاء حِلف» (پیمان همیاری) ببندند. چه آیین شگفتی داشته این پیمان؛ با خون، نمک، خاکستر، عطر، آب یا آتش، سرانجام پیمانبندی با این عوامل بود. در همۀ این موارد دست در این عناصر میزدهاند، جز آتش که به دور آن گرد میآمدند و به هم تذکر میدادند که طرف پیمانشکن عاقبتش چه میشود؟ سوختن در آتش!
جایی خواندم که در پیمان حلف با عطر که به «حلفالمطیّبون» نامیده میشد، چنین جار میزدهاند که: «هرکه از این کاسه خود را خوشبو کند از ما است» و …