
آخر مگر زور یک جمله چقدر است که بعد از چهارده سال هنوز در گوشم تکرار میشود: «اگر خدا بخواهد خون نجس است و اگر نخواهد پاکِ پاک است.»
در عالم کودکی، خوندماغ شدن را سختترین بیماری میپنداشتم. در عالم دخترانه، رنگ قرمز حتی آخرین انتخابم هم نبود. روپوش پزشک را در خیال و هوس هم تن نمیزدم. در عالم تخیلات، صحنۀ سربریدن هیچ زبانبستهای را تصور نمیکردم که اگر میکردم، سکانس خون و خونریزیاش در حد جنگ جهانی دوم برایم ترسناک بود. فوبیای کودکی و نوجوانیام خون بود و متعلقاتش. کموزیادش هم فرقی نمیکرد.
یحتمل برمیگشت به ظهر تابستان پنجسالگیام؛ وقتی که برای جلب لبخند رضایت پدر، کاسۀ چینی خورشت را با دوسرعت به سفره میرساندم، غافل از نایلون شفافی که حکم پوست موز را داشت. وحشت از …