
نمیدانم ریتم قلبم از چه زمانی با من هماهنگ نبود؛ یعنی نمیدانم قلبم از چه وقت تصمیم گرفت ساز ناکوک بزند و گاه آنچنان بر قفسۀ سینهام بکوبد و اظهار وجود کند. امّا بههرحال این تپشهای کند و تند مهمان لحظههای زندگیام شده است و من از تمام سکوتها گریزانم؛ چون این ساز ناکوک خودش را بیشتر نشان میدهد.
قلبم انگار سرشار از خاطرات، حسها و گفتوگوهای بیپایان است. میدانم آنچه به ذهنم میآید، اول از قلبم عبور کرده است و ....
زیر دستگاه اکو صدای قلبم بلندتر است و من تمام هیجان آن را بهوضوح میشنوم. دکتر میگوید بیماری کمی بیشتر جولان داده است و حالا ممکن است …