
امروز تصمیم گرفتم از خانه مستقیم بروم تا خود خدا. ۱۲ یا ۱۳ ساله بودم که با افسانۀ آشیل و بعد هم اسفندیار آشنا شدم. داستانهایی با مضمون دسترسی به چشمۀ حیات و عمر جاویدان برایم جذاب شد. توی همۀ این داستانها یک نقص وجود داشت. هیچکدام واقعاً به رویینتنی و عمر جاویدان نمیرسیدند. بالاخره یک نقطۀ اشکالی بود که قهرمان قصه مرگ را تجربه کند. یا پاشنۀ آشیل یا چشم اسفندیار. مثلاً در قصۀ آشیل اینطور بود که کودک را سروته توی چشمۀ حیات نگه داشته بودند و جایی نزدیک پاشنۀ پایش نقطهضعفش شده بود. آشیل از همانجا ضربه خورد و کشته شد. یا اسفندیار را وقتی توی چشمه انداخته بودند چشمهایش را بسته بود و درنهایت با تیر به چشمش از …