این معادله جور در نمی‌آید | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

این معادله جور در نمی‌آید

مجله عین

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark
این معادله جور در نمی‌آید

خون که می‌دید از حال می‌رفت. دو سمت شقیقه‌اش گرومپ‌گرومپ می‌کوبید، چشم‌هاش سیاهی می‌رفت، گوش‌هایش سوت می‌کشید و بعد انگار که سکندری خورده باشد، پخش زمین می‌شد. اولین بار هفت‌هشت‌ساله بود که این احوال به سراغش آمد. وقتی وسط گرمای تابستان مشغول دوچرخه‌سواری بود و از روی دوچرخه پرت شد پایین. هر وقت به آن روز فکر می‌کرد دلیل اینکه چرا بابا برای تولدش دوچرخه‌ای دو برابر جثه‌اش هدیه داده بود را نمی‌فهمید. پاهایش به‌زحمت به پدال‌های دوچرخه می‌رسید و همین باعث به‌هم‌خوردن تعادلش می‌شد.

واقعیت این بود که پدرش از آن باباهایی بود که همیشه دوست داشت به پهلوانی و زور بازو و قد و هیکل تنها پسرش افتخار کند و این‌ها را همیشه با کلام و رفتار نشان می‌داد. شنیده بود که یک بار در اعتراض مادرش به اندازهٔ دوچرخه جواب داده بود: «همیشه که همین‌طور ریزه‌میزه نمی‌مونه؛ بالاخره چند سال …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۱ مجلهٔ عین (بهار ۱۴۰۵) منتشر شده است.