
وسط راهرو میایستم و زل میزنم به در کشویی با شیشههایی مات. علی آنطرف در با صورتی که سعی میکند بخندد، نگاهم میکند. لبهایش را روی هم فشار میدهد. لرزش مردمکهایش از پشت قاب عینک، اشکم را درمیآورد. من به این قیافه عادت ندارم. خیره به هم هستیم که در جهنم بسته میشود و از علی فقط تصویری تار، باقی میماند. انگار هر دو مدتهاست مردهایم. مردهایم؟
نایلونهای توی دستم سنگینی میکنند. چهار تا کیک و آبمیوه مگر چقدر وزن دارد؟ دوباره به در نگاه میکنم. نیستش. رفته و من را توی جهنم تنها گذاشته. به عقب برمیگردم. موزاییکهای سفید راهرو کدر هستند. آنقدر آدمها با اشک و بهت رویشان راه رفتهاند که دیگر جایی برای انعکاس نور تویشان نمانده. پشت میکنم به در کشویی. آنطرف در، زمانی بهشتم بود؛ اما الآن دیگر فرقی ندارد اینطرف بایستم یا آنطرف. لامپهای گرد بزرگ چسبیده به سقف یکیدرمیان روشن است. خیره میشوم به انتهای نهچندان دراز راهرو. سیاه …