لانچر خانگی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

لانچر خانگی

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
لانچر خانگی

صدای انفجار می‌پیچد در گوشم. سمت پنجره می‌دوم، پرده را کنار می‌زنم و پنجره‌ها را می‌بندم. فاطمه جیغ می‌کشد: «ای بابا، مامان! چرا بستی؟ فقط یه دیقه به ساعت هشت مونده.»

در صورتش براق می‌شوم:

- مگه صدای انفجارو نشنیدی؟

محمد کز کرده است. بغلش می‌کنم. زهرا زانوهایش را بغل می‌کند:

- دیگه مردمی که از کوچه رد می‌شن، صدامون رو نمی‌شنون.

خودم این را در سرشان فرو کرده بودم؛ همان روز که با نذر و نیاز و توسل به امام رضا ، احسان راضی شد و از طالقان برگشتیم. برای اینکه بهانه‌هایشان قطع شود، گفته بودم شما جلوی تلویزیون پرچم بگردانید، من پنجره را باز می‌کنم تا همه صدایتان را بشنوند، …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۱ مجلهٔ عین (بهار ۱۴۰۵) منتشر شده است.