
صدای انفجار میپیچد در گوشم. سمت پنجره میدوم، پرده را کنار میزنم و پنجرهها را میبندم. فاطمه جیغ میکشد: «ای بابا، مامان! چرا بستی؟ فقط یه دیقه به ساعت هشت مونده.»
در صورتش براق میشوم:
- مگه صدای انفجارو نشنیدی؟
محمد کز کرده است. بغلش میکنم. زهرا زانوهایش را بغل میکند:
- دیگه مردمی که از کوچه رد میشن، صدامون رو نمیشنون.
خودم این را در سرشان فرو کرده بودم؛ همان روز که با نذر و نیاز و توسل به امام رضا ، احسان راضی شد و از طالقان برگشتیم. برای اینکه بهانههایشان قطع شود، گفته بودم شما جلوی تلویزیون پرچم بگردانید، من پنجره را باز میکنم تا همه صدایتان را بشنوند، …