
صادق سعی میکرد نترسد. روانشناسش گفته بود: «اگه از هر چیزی ترسیدی با خودت تکرار کن من نمیترسم، نمیترسم... تا ملکۀ ذهنت بشه.»
از مرگ هراس نداشت. از این میترسید که همه را از دست بدهد و تنها شود. میترسید زیر آوار دستوپایش را از دست بدهد و یک عمر محتاج این و آن بشود تا آب و نانی دستش بدهند. از زیر خاک و آوار ماندن میترسید و تا پیدایش کنند آن زیر چهکار کند؟ یاد حرف روانشناسش افتاد: «از چیزی بترسی حتماً روزی دچارش میشوی.»
چگونه نترسد؟ صدای هواپیماهای دشمن را که میشنید سریع دوتا پتو رویش میکشید و زیر پتو اشهد میخواند. یاد امیر، پسر همسایه افتاد که سرباز بود. دلش قرص شد و با خود گفت: «باز من توی خونم. الانم که مرخصی کاری دارم. ترس …