
هفت صبح مرتضی را بدرقه کرد و تازه سه بعدازظهر بود. فقط هشت ساعت گذشته و چقدر سخت! سه ماه بعد را چطور باید میگذراند؟! فاطمه از صبح هزارتا بهانه آورد. انگار بچۀ سهساله میفهمید وقتی بابا از زیر قرآن رد میشود و میرود، یعنی به این زودی برنمیگردد. الان هم بهزور تکانهای مداوم روی پا خوابید. از ترس بیدار شدن، جرئت نداشت او را زمین بگذارد.
به صورت معصوم فاطمه نگاه کرد. ابروهای کشیده و باریکش به مرتضی رفته بود؛ اما صورت گرد و لبهای کلفتش شبیه خدابیامرز مادر خودش بود. دست کشید به شکمش. این یکی به چه کسی میرفت؟ چهارماهه بود و هنوز بارداریاش پیدا نبود. بهخاطر نشستن زیاد، دلش درد میکرد. آهسته و با احتیاط پاهایش را باز کرد و بچه را زمین گذاشت.
رفت کنار پنجره و آرام گوشۀ پرده را …