برای یک دل تنگ | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

برای یک دل تنگ

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
برای یک دل تنگ

هفت صبح مرتضی را بدرقه کرد و تازه سه بعدازظهر بود. فقط هشت ساعت گذشته و چقدر سخت! سه ماه بعد را چطور باید می‌گذراند؟! فاطمه از صبح هزارتا بهانه آورد. انگار بچۀ سه‌ساله می‌فهمید وقتی بابا از زیر قرآن رد می‌شود و می‌رود، یعنی به این زودی برنمی‌گردد. الان هم به‌زور تکان‌های مداوم روی پا خوابید. از ترس بیدار شدن، جرئت نداشت او را زمین بگذارد.

به صورت معصوم فاطمه نگاه کرد. ابروهای کشیده و باریکش به مرتضی رفته بود؛ اما صورت گرد و لب‌های کلفتش شبیه خدابیامرز مادر خودش بود. دست کشید به شکمش. این یکی به چه کسی می‌رفت؟ چهارماهه بود و هنوز بارداری‌اش پیدا نبود. به‌خاطر نشستن زیاد، دلش درد می‌کرد. آهسته و با احتیاط پاهایش را باز کرد و بچه را زمین گذاشت.

رفت کنار پنجره و آرام گوشۀ پرده را …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۱ مجلهٔ عین (بهار ۱۴۰۵) منتشر شده است.